تبليغاتX
اهل سنت دیار سلمان - چند یادآوری لازم برای دعوتگر در زمینه‌ی قرآن
چند یادآوری لازم برای دعوتگر در زمینه‌ی قرآن سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 10:17
چند یادآوری لازم برای دعوتگر در زمینه‌ی قرآن


نویسنده‌: دکتر یوسف قرضاوی
مترجم: محمدصالح سعیدی

دوست دارم چند مطلب را یادآوری نمایم برای دعوتگری که می‌خواهد همراه قرآن باشد و با قرآن زندگی کند تا از آن توشه‌ای برای قلبش و نوری برای عقلش برگیرد، و تا از چشمه‌ی گوارای آن برای روحش جانی دیگر بیابد. سپس از آن چشمه‌ی فیاض و نور هدایت بخش و زاد و توشه‌ی جاودانه، دیگران را بهره‌مند سازد:


اوّل - جمع آوری آیات قرآن درباره‌ی یک موضوع و دسته‌بندی آن‌ها.

نخستین یادآوری آن است که شخص مبلّغ و دعوتگر، هرگاه خواست که درباره ی موضوعی بحث کند خواه در مجلس و یا در محیط آموزشی باشد، و یا هنگام ایراد خطبه و یا در حین نویسندگی، بر او لازم است که آیات قرآنی را که به موضوع مورد نظرش ارتباط دارد جمع آوری نماید و آن‌ها را مطابق آنچه که با هدفش تناسب دارد دسته بندی کند، و نظر قرآن را درباره ی آن توضیح و تبیین نماید.

البته در این حالت برای مبلّغ روشن بین لازم است که دو نظریه زیر را به خاطر داشته باشد و آن‌ها را به کار بندد:

اول اینکه: در میان کلمات و عبارات قرآنی متعلق به موضوع مورد نظرش ارتباط و پیوند برقرار سازد، و در این صورت بهتر است که به فرهنگ لغات و فهرست الفاظ قرآن مراجعه نماید مخصوصاً کسی که آگاهی کامل به قرآن ندارد.

دوم اینکه: در معانی و مفاهیمی که به موضوع مورد بحث مربوط هستند کاملاً ارتباط و پیوستگی برقرار سازد.

البته این کار نیاز به بینش و زیرکی و فهم و ادراک خوب دارد نسبت به آنچه که به موضوع مورد بحث ارتباط دارد، هر چند همان کلمات و عبارات را عیناً بیان نکند. آنچه در رابطه با این دو نظریه بسیار مورد اهمیت می باشد، همان دسته بندی و تقسیم خوبی است که نکات مشخص را توضیح می دهد و ارزش‌ها و ویژگی‌‌‌‌ها را نمایان می­سازد، و اهداف و نتایج را بیان می­نماید.

اینک چند مثال را ذکر می کنیم تا موضوع مورد بحث روشن گردد:

هرگاه بخواهیم راجع به قرآن و علم سخن بگوییم بی گمان خود را در پیش گروهی مهم و ترسناک از آیات قرآن که به صدها آیه می رسند می یابیم. پس در این صورت کافی است که بعضی از آن‌ها را انتخاب کنیم و بعد آن‌ها را دسته بندی و یا عناوینی برای آن‌ها وضع نماییم، از آن جمله مثلاً می خواهیم بگوییم دانشمندان همردیف فرشتگانند، در این صورت به آیه ی زیر استدلال می کنیم: « شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِکَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمَاً بِالْقِسْطِ »[1] پس (می بینیم ) که خداوند پاک و منزه اول به خودش، دوم به فرشتگان، سوم به دانشمندان، بر تفرد و یکتایی الوهیتش استدلال نموده است.

مثال دوم: اینکه علم، صاحب علم را از دیگران ممتاز می سازد.

در این صورت استدلال می کنیم به آیه: «قُلْ هَلْ یسْتَوِی الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یعْلَمُونَ »[2] و « یرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ »[3].

مثال سوم: علم اساس ترس از خداست:

استدلال می کنیم به آیه: « إِنَّمَا یخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء »[4] پس لازم است که شخص جاهل و ناآگاه از شخص عالم و آگاه تبعیت کند، هر چند از او (از لحاظ سن) کوچکتر باشد. چنانکه خداوند می فرماید: «‏ یا أَبَتِ إِنِّی قَدْ جَاءنِی مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ یأْتِکَ فَاتَّبِعْنِی أَهْدِکَ صِرَاطاً سَوِیاً ‏» یعنی ‏ ای پدر ! دانشی ( از طریق وحی الهی ) نصیب من شده است که بهره تو نگشته است ، بنابراین از من پیروی کن تا تو را به راه راست رهنمود کنم . ‏(سوره مریم آیه 43).

مثال چهارم: اینکه گاهی پایین تر درک می کند آنچه را بالاتر از او درک نمی کند:

در این صورت استدلال می کنیم به داستان سلیمان و هدهد در قرآن آنجا که سلیمان خواست هدهد را به خاطر غیبتش معاقب کند، امّا هدهد خبری برای او آورد و گفت: « فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُکَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ یقِینٍ »[5] و همچنین استدلال می کنیم به داستان قرآن آنجا که انسان از کلاغ می آموزد: «‏ فَبَعَثَ اللّهُ غُرَاباً یبْحَثُ فِی الأَرْضِ لِیرِیهُ کَیفَ یوَارِی سَوْءةَ أَخِیهِ قَالَ یا وَیلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هَذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِی سَوْءةَ أَخِی فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ ‏»[6]

مثال پنجم: تعلیم شخصیت متعلّم را بالا می برد هر چند که حیوان باشد.

استدلال می کنیم به آیه: « یسْأَلُونَکَ مَاذَا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیبَاتُ وَمَا عَلَّمْتُم مِّنَ الْجَوَارِحِ مُکَلِّبِینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَکُمُ اللّهُ فَکُلُواْ مِمَّا أَمْسَکْنَ عَلَیکُمْ »[7]

مثال ششم: علم دریایی است بی کران.

در این مورد استدلال می کنیم به آیه: « وَمَا أُوتِیتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً »[8] جز اندکی از علم و دانش به شما داده نشده است.

مثال هفتم: فزونی در علم و دانش امری است مطلوب:

استدلال می شود به آیه « وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْماً »[9] : بگو : پروردگارا ! ( در پرتو قرآن ) بر دانشم بیفزا ( و از قرآن و ابعاد مختلف آن آگاهترم فرما ) . « وَفَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ »[10] بالاتر از هر فرزانه‌ای ، فرزانه‌تری است ( و خداهم از همه فرزانه‌تر است ) .

آری هر مبلّغ و دعوتگری که به قرآن روی می آورد و در آن می اندیشد، می تواند که برای خود دفتر یادداشتی همراه داشته باشد که در آن بر حسب توانایی و آگاهی خود، موضوعات و مطالب قرآنی، و هر آنچه از آیات قرآن که بدان ارتباط دارد یادداشت و جمع آوری نماید، بی گمان چنین دعوتگری خود را همراه ده‌‌‌‌ها بلکه صدها موضوع و مطالب زنده و پرمعنی خواهد یافت.

البته بعد از تدوین و جمع آوری، لازم است که آنها را با دقّت کامل و به قدر توانایی دسته بندی کند که به این ترتیب بعد از مدتی اندوخته ای از آیات قرآن و گنجینه ای از اسرار حق که فنا ناپذیرند، در پیش روی خود خواهد دید.



یادآوری دوم - توجه به داستان‌های قرآن:

دومین یادآوری به مبلّغ و دعوتگر این است: آنچه که یک فرد مبلّغ و دعوتگر لازم است به آن توجه کند و روی آن تأکید نماید، داستان‌ها و قصه‌‌‌‌های قرآن و هر آنچه است که به آنها ارتباط دارد، از قبیل: پند و عبرت، و فلسفه و حکمت‌های عالی و باارزش.

البته روش قرآن در بیان سلسله داستان‌های گذشتگان این است که زیاد روی ذکر تفصیلات و جزئیات آن‌ها تکیه نمی کند، از قبیل بیان اسامی اشخاص و شهرها و کشورها و ذکر تاریخ وقوع آنها و چیزهای دیگر.

بلکه قرآن بیشتر به اصل عبرت، و رسم ملامح شخصیت‌‌‌‌های تاریخی و جهت رویدادها و نتایج حاصله از آنها اهمیت می دهد.

چنانکه خداوند می فرماید: «‏ لَقَدْ کَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِی الأَلْبَابِ »[11] : به حقیقت در سرگذشت آنان ، ( یعنی یوسف و برادران و دیگر پیغمبران و اقوام ایماندار و بی‌ایمان ، درسهای بزرگِ ) عبرت برای همه اندیشمندان است .

در این سلسله داستان‌‌‌‌ها، در می یابیم که قرآن کریم بسیاری از حقایق و اسرار علمی و توجیهی و تشریعی و قانون گذاری را در بر می گیرد، تا اینکه از راه غیر مستقیم در نفس و عقل انسان نفوذ کنند و اثر خود را بگذارند. پس با این وصف هرگاه خواستیم که مثلاً مقام علم را در قرآن بشناسیم، بی گمان می توانیم آن را همانطور که گفتیم مستقیماً در بسیاری از آیات قرآن بیابیم، و همچنین می توانیم آن را به صورت واضح در آیات قصص قرآنی بیابیم، هر چند از راه غیر مستقیم باشد.

این مقام علمی را به عنوان نمونه در چهار جا از قرآن می یابیم:

نخست در داستان حضرت آدم، هنگامی که خداوند به فرشتگان فرمود: « إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً »[12] بی گمان من قرار دهنده جانشینی در روی زمین هستم. که در ابتدای امر چنین کاری را غریب می پنداشتند امّا بعد از اینکه به واسطه ی امتحان الهی، تفوّق علمی آدم ثابت شد، آنان تسلیم و منقاد او شدند. آنجا که خداوند فرمود: «‏ قَالَ یا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ ‏»[13] خداوند فرمود: ای آدم ! آنان را از نامها ( و خواصّ و اسرار این ) پدیده‌ها آگاه کن . هنگامی که آدم ( فرمان خدا را لبّیک گفت و ) فرشتگان را از ( خواصّ و اسرار اشیاء و ) پدیده‌ها آگاه کرد ، خداوند فرمود : به شما نگفتم که من غیب ( و راز ) آسمانها و زمین را می‌دانم و از آنچه شما آشکار می‌کنید یا پنهان می‌داشتید ، نیز آگاهم‌؟

همچنین قرآن اشاره می کند به اینکه: همانا نخستین مربی و محرّک انسان برای انجام دادن وظیفه ی خلافت و جانشینی در روی زمین، همان علم و دانش است.

دومین منزلت علم در قرآن را در داستان حضرت یوسف(ع) و آنچه از به کار گرفتن فکر و اندیشه در سیاست اقتصادی و اندوخته ی دولتی و مسائل مربوط به آن می یابیم، و این چیزی است که یوسف در اثر فکر و اندیشه با موفقیت وضع نمود، و آن را منظم و طبقه بندی کرد، به گونه ای که بهره ی آن به مردم مصر و مناطق همجوار مصر رسید و خیر آن عاید ایشان گردید، و این زمانی اتفاق افتاد که بعضی از مردم گمان بر این داشتند که اندیشیدن درباره ی انجام کاری منافی دین و توکّل بر خداست.

سومین مقام علم در قرآن را در داستان سلیمان با بلقیس ملکه سبأ می بینیم، آنجا که یکی از یاران سلیمان توانست به واسطه ی علم و دانشی که داشت قبل از چشم بر هم زدن، عرش را در پیش روی او بیاورد و نمایان سازد: « قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یرْتَدَّ إِلَیکَ طَرْفُکَ »[14] : کسی که علم و دانشی از کتاب داشت گفت : من تخت ( بلقیس ) را پیش از آن که چشم بر هم زنی ، نزد تو خواهم آورد .و این در حالی بود که سلیمان در شام بود و سریر بلقیس در یمن.

چهارمین مکانت علم در قرآن را در داستان ذوالقرنین و ساختن سد بزرگش از آهن مخلوط با مس مذاب می یابیم، که این اختلاط مس همان چیزی است که علم جدید ثابت کرده است، قدرت و استحکام بیشتری به آن می بخشد: «‏ آتُونِی زُبَرَ الْحَدِیدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَینَ الصَّدَفَینِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَاراً قَالَ آتُونِی أُفْرِغْ عَلَیهِ قِطْراً ‏‏ فَمَا اسْطَاعُوا أَن یظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً ‏»[15] : ‏ ( سپس شروع به کار کرد و گفت : ) قطعات بزرگ آهن را برای من بیاورید . ( آن گاه دستور چیدن آنها را بر روی یکدیگر صادر کرد ) تا کاملاً میان دو طرف دو کوه را برابر کرد ( و شکاف بین آنها را از آهن پُر نمود . فرمان داد که بالای آن آتش بیفروزند ، و ) گفت : بدان بدمید ؛ تا وقتی که قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد ( و قطعات به هم جوش خورد . سپس ) گفت : مس ذوب شده برای من بیاورید تا ( آن را ) بر این ( سدّ ) بریزم .( سدّ به قدری بلند و ستبر شد که حمله‌ورانِ یأجوج و مأجوج ) اصلاً نتوانستند از آن بالا روند ، و به هیچ وجه نتوانستند نقبی در آن ایجاد کنند.

همچنین است هرگاه دوست داشته باشیم که از دیدگاه قرآن بر مکان و منزلت ایمان و اعتقاد پی ببریم، تردید نیست که ده‌ها آیه از آیات قرآن کریم را مستقیماً ‏در پیش روی خود می­یابیم که درباره ی ایمان و اعتقاد، و نقش آن در زندگی انسان با ما سخن می­گویند.

اما اگر چناچه در تعداد داستان‌های قرآن تأمل و تفکر بنماییم، مسلّماً اثر و نقش ایمان را به شکل محکم تر و رساتر درک خواهیم کرد.

چنانچه در قرآن داستان جوانی را که ایمان می­آورد می­یابیم که چگونه ایمان او را می­سازد.

داستان اصحاب کهف را به عنوان نمونه بیان می­کنیم: اصحاب الکهفی که با ایمان، خویشتن را مواجه با جمود منکران و طاغیان و جباران زورگو دیدند، «‏ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى ‏‏ وَرَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً ‏ ‏ هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا یأْتُونَ عَلَیهِم بِسُلْطَانٍ بَینٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِباً ‏»[16] : ‏ ما داستان آنان را به گونه راستین ( بدون کم و کاست ) برای تو بازگو می‌کنیم . ایشان جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان داشتند ، و ما بر ( یقین و ) هدایتشان افزوده بودیم . ‏ ما به دلهایشان قدرت و شهامت دادیم ، آن گاه که بپا خاستند و ( برای تجدید میعاد با آفریدگار خود ، در میان مردم فریاد برآوردند و ) گفتند : پروردگار ما ، پروردگار آسمانها و زمین است . ما هرگز غیر از او معبودی را نمی‌پرستیم . ( اگر چنین بگوئیم و کسی را جز او معبود بدانیم ) در این صورت سخنی ( گزاف و ) دور از حق گفته‌ایم . ‏ ( سپس برخی از ایشان به برخی گفتند : ) اینان ، یعنی قوم ما ، بجز الله معبودهائی را به خدائی گرفته‌اند ! ( چه مردمان حقیری ! چرا باید بتهای ساخت دست خویش را بپرستند ، مگر عقل ندارند ؟ ! ) . ای کاش ! دلیل روشنی بر ( خدائی ) آنها ارائه می‌دادند ! ( مگر چنین چیزی ممکن است‌ ؟ هرگز ! آنان چه ستمکارند ! ) آخر چه کسی ستمکارتر از فردی است که به خدا دروغ بندد ( و با افتراء انبازهائی به آفریدگار جهان نسبت دهد ؟ ! ) .

باز در قرآن داستان زنی را می­بینیم با اینکه همسرش کافر و فاجر و متکبّر و جبّار بود، چگونه به خدا ایمان داشت، مانند زن فرعون، زنی که اصلاً اعتنایی به ملک و قدرت فرعون نمی­کرد و هیچ وعده و وعیدی او را مغرور و یا ترسان نمی­کرد: « ‏ ‏ وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِّلَّذِینَ آمَنُوا اِمْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیتاً فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ ‏»[17]‏ : ‏ و خدا از میان مؤمنان ، زن فرعون را مثل زده است . وقتی ( از اوقات ) گفت : پروردگارا ! برای من در بهشت ، نزد خودت خانه‌ای بنا کن ، و مرا از فرعون و کارهایش رهائی‌بخش ، و از این مردمان ستمکاره نجات بده .

همچنین در قرآن داستان عوام الناسی را می­یابیم وقتی ایمان می آورند چگونه ایمان ایشان را تغییر حالت می­دهد، و چکونه خلق و خوی جدیدی در آنان ایجاد می­گردد و تقویت روحی عجیبی که در درونشان نهفته بود می­درخشد و ایمان آن را ظاهر و نماین می­سازد!

مانند همان داستان ساحران فرعون: ساحرانی که با دیدن حضرت موسی(ع) (ید بیضا) حق و حقیقت برایشان روشن گردید و در نتیجه همه به موسی و خدای موسی ایمان آوردند، به گونه ای که بر ضد ستمکاری‌ها و تهدیدهای فرعون شوریدند: «‏ وَأُلْقِی السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ ‏‏ قَالُواْ آمَنَّا بِرِبِّ الْعَالَمِینَ ‏‏ رَبِّ مُوسَى وَهَارُونَ ‏‏ قَالَ فِرْعَوْنُ آمَنتُم بِهِ قَبْلَ أَن آذَنَ لَکُمْ إِنَّ هَذَا لَمَکْرٌ مَّکَرْتُمُوهُ فِی الْمَدِینَةِ لِتُخْرِجُواْ مِنْهَا أَهْلَهَا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ‏‏ لأُقَطِّعَنَّ أَیدِیکُمْ وَأَرْجُلَکُم مِّنْ خِلاَفٍ ثُمَّ لأُصَلِّبَنَّکُمْ أَجْمَعِینَ ‏‏ قَالُواْ إِنَّا إِلَى رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ ‏‏ وَمَا تَنقِمُ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِآیاتِ رَبِّنَا لَمَّا جَاءتْنَا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَینَا صَبْراً وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِینَ ‏»[18] : ‏ و جادوگران به سجده افتادند ( و کرنش کردند ) . ‏ گفتند : به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم . ‏‏‏ پروردگار موسی و‌‌‌‌هارون . ( یعنی به خدائی ایمان داریم که موسی و‌‌‌‌هارون به او ایمان دارند ) . ‏ فرعون گفت : آیا به خدای ( موسی و‌‌‌‌هارون ) ایمان آوردید پیش از آن که به شما اجازه دهم‌ ؟ حتماً این توطئه‌ای است که در این شهر ( و دیار ، پیش‌تر با هم ) چیده‌اید تا اهل آن را از آنجا بیرون کنید ؛ ولی خواهید دانست ( که چه شکنجه‌ای در برابر این رفتارتان خواهید چشید ) . ‏‏‏ سوگند می‌خورم که دستها و پاهای شما را در جهت خلاف یکدیگر ( یعنی دست راست با پای چپ ، یا دست چپ با پای راست ) قطع می‌کنم و ( با این حالِ پریشان و وضع اسفناک ) همگی شما را به دار می‌آویزم . ‏‏ ( جادوگران بر اثر نور ایمان ، هراسی به خود راه ندادند و ) گفتند : ( باکی نیست‌ ؛ چرا که ) ما به سوی پروردگار خود برمی‌گردیم ( و به رحمت و نعمت او دست می‌یابیم ، لذا مرگ در راه او را با آغوش باز می‌پذیریم ) . ‏ ایراد تو بر ما و آزار رساندن تو به ما جز به خاطر این نیست که ما به آیات روشن و معجزات متقن پروردگارمان - وقتی که به ما رسیده است‌ - ایمان آورده‌ایم ( و فرمان خدای خود را لبّیک گفته‌ایم ) . پروردگارا ! صبر عظیم به ما مرحمت فرما و ما را مسلمان بمیران .



یادآوری سوم- توجه به نمونه‌‌‌‌های قرآنی:‏

بر دعوتگر لازم است که به نمونه‌‌‌‌های قرآنی توجه کند، به ویژه نمونه‌‌‌‌هایی که شخصیت انسانی را در زمینه‌‌‌‌ها و احوال گوناگون برای ما مصور می­سازد، از آن جمله:

1- از نمونه‌‌‌‌های قرآنی یکی بیان شخصیت سلیمان (ع) است که با وجود قدرت و ثروتی که داشت چگونه سپاسگزاری و تحدّث به نعمت می نمود، به ویژه هنگامی که کلام مورچه را شنید و آن را درک کرد و گفت: « رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَی وَعَلَى وَالِدَی وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ »[19] : پروردگارا ! چنان کن که پیوسته سپاسگزار نعمتهائی باشم که به من و پدر و مادرم ارزانی داشته‌ای ، و ( مرا توفیق عطاء فرما تا ) کارهای نیکی را انجام دهم که تو از آنها راضی باشی. و همچنین وقتی سریر بلقیس برای او حاضر و نمایان شد گفت: « هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَمَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِی کَرِیمٌ »[20] : این از فضل و لطف پروردگار من است . ( این همه قدرت و نعمت به من عطاء فرموده است ) تا مرا بیازماید که آیا شکر ( نعمت ) او را بجا می‌آورم یا ناسپاسی می‌کنم . هر کس که سپاسگزاری کند تنها به سود خویش سپاسگزاری می‌کند ، و هر کس که ناسپاسی کند ، پروردگار من بی‌نیاز ( از سپاس او و ) صاحب کرم است ( و سفره کریمانه انعام خود را از شکرگزار و ناشکر قطع نمی‌کند ) .

2- نمونه دوم بیان شخصیت ایوب (ع) است که چگونه در برابر مبتلا شدن به بلا و مصیبت، تحمّل و خوشتنداری از خود نشان می داد، و چگونه راضی به قضای الهی بود: « إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ »[21] : ما ایوب را شکیبا یافتیم . چه بنده خوبی بود ! او بسیار توبه و استغفار سر می‌داد .

3- نمونه سوم بیان شخصیت حضرت یوسف است که چگونه این جوان پاکدامن و صادق با وجود زیبایی و جوانی بی نظیرش در برابر اسباب و عوامل انحراف کننده پاکدامنی و عفاف خود را حفظ نمود و تحت تأثیر عوامل اغراء کننده اطرافیان و وسایل انحرافی محیط قرار نگرفت.

«‏ وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَیتَ لَکَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَای إِنَّهُ لاَ یفْلِحُ الظَّالِمُونَ ‏...»[22] : ‏ زنی که یوسف در خانه‌اش بود ، آرام آرام نیرنگ آغازید و به گول‌زدن او پرداخت ، و درها را بست و گفت : بیا جلو و دست به کار شو ، با تو هستم ! یوسف گفت : پناه بر خدا ! او که خدای من است ، مرا گرامی داشته است ( چگونه ممکن است دامن عصمت به گناه بیالایم و به خود ستم نمایم‌ ؟ ! ) بی‌گمان ستمکاران رستگار نمی‌گردند. ‏و همچنین این جوان غرق ر شرم و حیا، و غوطه ور در تقوی و پرهیزکاری، چگونه به سبب پایبند بودنش به تقوی او را محکم به زندان می کنند؟! امّا در تاریکی زندان و تهمت‌های ناروا، او را از ابراز حق و حقیقت باز نمی­دارد، بلکه به خاطر یکتاپرستی و ترک بت‌های خرافی و به عنوان اجتناب از ارتکاب به عمل ناشایست زندان را ترجیح می­داد: «‏ یا صَاحِبَی السِّجْنِ أَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَیرٌ أَمِ اللّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ ‏»[23] : ‏ ای دوستان زندانی من ! آیا خدایان پراکنده ( و گوناگونی که انسان باید پیرو هر یک از آنها شود ) بهترند یا خدای یگانه چیره ( بر همه چیز و کس‌ ؟ ) . ‏

4- نمونه چهارم ذکر شخصیت حضرت اسماعیل پسر حضرت ابراهیم است که چگونه به خاطر اطاعت از دستور خداوند، آن جوان فرمانبردار گردن خویش را به عنوان قربانی و ذبح برای خدا تقدیم نمود، هنگامی که پدرش به او گفت: « یا بُنَی إِنِّی أَرَى فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ یا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِن شَاء اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ ...»[24] : فرزندم ! من در خواب چنان می‌بینم که باید تو را سر ببرم ( و قربانیت کنم ) . بنگر نظرت چیست‌ ؟ گفت : ای پدر ! کاری که به تو دستور داده می‌شود بکن . به خواست خدا مرا از زمره شکیبایان خواهی یافت .

5- نمونه پنجم حضرت نوح است که این شخصیت بزرگ در حالی که پسرش کافر بود چگونه او را به خاطر رهاییش از کفر و الحاد نصیحت و راهنمایی می­کرد امّا او دستورات و راهنمایی‌‌‌‌های پدرش را نمی پذیرفت و حضرت نوح در این کار موفق نشد و باز از پروردگارش شفاعت می­کرد و برای پسرش طلب مغفرت می­نمود، ولی در این امر بسیار مورد عتاب قرار می گرفت: « وَنَادَى نُوحٌ ابْنَهُ وَکَانَ فِی مَعْزِلٍ یا بُنَی ارْکَب مَّعَنَا وَلاَ تَکُن مَّعَ الْکَافِرِینَ »[25] : و نوح پسرش را که در کناری ( جدا از پدر ) قرار گرفته بود فریاد زد که فرزند دلبندم با ما سوار شو و با کافران مباش ، ( اگر به سوی خدا برگردی نجات می‌یابی ، والّا با جملگی بی‌دینان هلاک می‌گردی ) .

6- نمونه ششم زن حضرت نوح و زن لوط است که این دو زن کافر و خیانتکار بودند امّا شوهرانشان مسلمان بودند، « کَانَتَا تَحْتَ عَبْدَینِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَینِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ یغْنِیا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَیئاً وَقِیلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِینَ »[26] : آنان در حباله نکاح دو تن از بندگان خوب ما بودند و ( با ساخت و پاخت با قوم خود ، و گزارش اسرار و اخبار بدیشان ) به آن دو خیانت کردند و آن دو نتوانستند در پیشگاه الهی کمترین کاری برای ایشان بکنند و ( آنان را از عذاب خانمانسوز دنیوی ، و سخت کمرشکن اخروی نجات دهند . به هنگام مرگ توسّط فرشتگان بدیشان ) گفته شد : به دوزخ درآئید همراه با همه کسانی که بدان در می‌آیند .

7- نمونه هفتم بیان قوم سبأ است که چگونه قدر نعمت خداوند را ندانستند و شکر نعمت را به جای نیاوردند و به همین خاطر خداوند آن نعمت را از ایشان گرفت: «‏ لَقَدْ کَانَ لِسَبَإٍ فِی مَسْکَنِهِمْ آیةٌ جَنَّتَانِ عَن یمِینٍ وَشِمَالٍ کُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ ‏ ‏ فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَیهِمْ سَیلَ الْعَرِمِ وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَیهِمْ جَنَّتَینِ ذَوَاتَى أُکُلٍ خَمْطٍ وَأَثْلٍ وَشَیءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِیلٍ ‏ ‏ ذَلِکَ جَزَینَاهُم بِمَا کَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِی إِلَّا الْکَفُورَ ‏»[27] : ‏ برای اهالی سبا در محلّ سکونتشان نشانه‌ای ( از قدرت خدا ) بود . دو باغ ( عظیم و گسترده ) در سمت راست و چپ ( شهر یمن ، با میوه‌های فراوان . بدیشان گفته شد : ) از روزی پروردگارتان بخورید و شکر او را به جای آورید . شهری است پاک و پاکیزه ، و ( پربرکت و نعمت ، و آفریدگارتان ) پروردگاری است بس آمرزنده . ‏ امّا آنان ( از شکر نعمت ) روی گردان شدند ( و مغرور رفاه و لذائذ گشتند ) . بدین سبب ما سیل ویرانگری را به سویشان روان کردیم و باغهای ( پربرکت و پرمیوه ) ایشان را به باغهای ( بی‌ارزش ) با میوه‌های تلخ ، و درختهای شوره گز و اندکی درخت سدر ، مبدّل ساختیم . ‏‏‏ این ( تعویض و تبدیل ، ) چیزی بود که به خاطر کفران نعمت ، ایشان را بدان کیفر دادیم . مگر ما جز ناسپاس را مجازات می‌کنیم‌ ؟ ‏



یادآوری چهارم- حسن استدلال به آیات قرآن:

آنچه برای دعوتگر لازم است که بداند و به خاطر بسپارد، خوب استدلال نمودن به آیات قرآن است بر آنچه از احکام و تعالیم و افکاری که می­خواهد بیان کند و یا آن‌ها را به اثبات برساند. زیرا هرگاه شخص مبلغ دلایل و استدلالات خویش را با آیات قرآنی آراست و هر استدلالی را درست در جای خود به کار برد، بی گمان هر شک و شبهه ای را از بین می­برد و هر علتی را نیز بی اثر می­گذارد و هر مخالفی را قانع و سرجایش می­نشاند ، چون هیچ دلیل و برهانی بالاتر از قرآن و هیچ سخن و گفته ای قاطعتر از سخن و کلام خدا نیست: «وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِیثاً »[28] و «وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِیلاً »[29] و باز می فرماید: «‏ أَفَحُکْمَ الْجَاهِلِیةِ یبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکْماً لِّقَوْمٍ یوقِنُونَ ‏»[30] : ‏ آیا ( آن فاسقان از پذیرش حکم تو بر طبق آنچه خدا نازل کرده است سرپیچی می‌کنند و ) جویای حکم جاهلیت ( ناشی از هوی و هوس ) هستند ؟ آیا چه کسی برای افراد معتقد بهتر از خدا حکم می‌کند ؟ ‏

آری به همین خاطر است که شخص مؤمن در پیشگاه دلیل صریح قرآنی چیزی در دست ندارد جز اینکه بگوید: آمنا و صدقنا و یا بگوید: سمعنا و أطعنا. همان طوری که خداوند می فرماید: «‏ وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یکُونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالاً مُّبِیناً ‏»[31] : ‏ هیچ مرد و زن مؤمنی ، در کاری که خدا و پیغمبرش داوری کرده باشند ( و آن را مقرّر نموده باشند ) اختیاری از خود در آن ندارند ( و اراده ایشان باید تابع اراده خدا و رسول باشد ) . هر کس هم از دستور خدا و پیغمبرش سرپیچی کند ، گرفتار گمراهی کاملاً آشکاری می‌گردد .

در زمان مأمون خلیفه عباسی مردی بدون اجازه در میان مردم می­رفت امر به معروف ونهی از منکر می­کرد، این مرد نزد مأمون رفت و مأمون به او گفتک چرا تو امر به معروف و نهی از منکر می­کنی، در حالی که خداوند این کار مخصوص ما گردانیده است؟ و ما همان کسی هستیم که خداوند درباره ی آنان می­گوید: « الَّذِینَ إِن مَّکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ »[32] . پس آن مرد گفت: درست گفتی ای امیرالمؤمنین، تو همان طوری که خویشتن را از لحاظ فرمانروایی و قدرت توصیف نمودی غیر از من هستی، و این امر با دوستان و نزدیکان تو ارتباط دارد و امر به معروف و نهی از منکر نیز چیزی است که هیچکس آن را انکار نمی­کند مگر کسیکه نسبت به کتاب خدا و سنت روسل خدا ناآگاه باشد. چنانکه خداوند می فرماید: « وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاء بَعْضٍ یأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَینْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ »[33] : مردان و زنان مؤمن ، برخی دوستان و یاوران برخی دیگرند . همدیگر را به کار نیک می‌خوانند و از کار بد باز می‌دارند.

همچنین رسول خدا گفته است: افراد مؤمن نسبت به همدیگر به مانند ساختمانی است که به همدیگر بسته و استوار می­گردند. پس مأمون از گفته ی او تعجب کرد و به آن خوشحال شد و گفت افراد به مانند تو جایز است که امر به معروف کنند، پس با دستور و رأی ما برو و کار خود را ادمه ده. و همین طور وقتی آن مرد دلیل خوبی با قرآن و سنت آورد دیگر دلیلی برای خلیفه نماند، و جز اقرار و اعتراف به آنچه که آن مرد بر آن بود چاره ای نداشت. در مقابل آن، یکی از وعاظ نزد مأمون رفت و او را پند داد و در گفتارش سخت گرفت، پس خلیفه به او گفت: ای مرد آرام و مهربان باش و آسان گیر، زیرا خداوند شخصی بهتر از تو را نزد کسی بدتر از من برانگیخت و به او دستور داد که مهربان باشد و با ملایمت رفتار کند و آن موسی همراه‌‌‌‌هارون بود که خداوند ایشان را نزد فرعون فرستاد و به آنان چنین سفارش نمود: «‏ فَقُولَا لَهُ قَوْلاً لَّیناً لَّعَلَّهُ یتَذَکَّرُ أَوْ یخْشَى ‏»[34] : ‏ سپس به نرمی با او ( درباره ایمان ) سخن بگوئید ، شاید ( غفلت خود و عظمت خدا را ) یاد کند و ( از عاقبت کفر و طغیان خویش و عذاب دوزخ ) بهراسد . ‏در اینجا قول و جهت گیری مأمون بهتر و محکمتر از قول واعظ بود؛ چون دلیل مأمون قرآن کریم بود و همچنین شخص مبلغ در چنین مواردی که با احادیث استدلال می­کند لازم است که با احادیث متفق علیه استدلال کند نه با احادیث محتمل و مختلف فیه، زیرا دلیلی که احتمال باشد: (احتمال صدق و کذب در آن باشد) با دلیل و محکمتر از اعتبار می­افتد.

پس کسی که راجع به شمولیت قرآن به آیه « مَّا فَرَّطْنَا فِی الکِتَابِ مِن شَیءٍ »[35] استدلال می کند، ممکن است مراد و مقصود را کاملاً نرساند، زیرا کلمه ی کتاب در این آیه ممکن است منظور از آن قرآن باشد، در این صورت استدلال به آن صحیح است و یا اینکه احتمال دارد مراد از آن لوح المحفوظ باشد: لوح المحفوظی که خداوند در آن تمام مقدرات و مقادیر خلایق را نوشته است، چنانکه می فرماید: « وَکُلَّ شَیءٍ أحْصَینَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ ‏»[36] و یا « کَانَ ذَلِکَ فِی الْکِتَابِ مَسْطُوراً »[37] و آیه‌‌‌‌های دیگر، پس با این وصف بهتر آن است که برای شمولیت قرآن به آیه ی زیر استدلال شود: « وَنَزَّلْنَا عَلَیکَ الْکِتَابَ تِبْیاناً لِّکُلِّ شَیءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِینَ »[38] بدون تردید این آیه در رساندن مراد و مقصود واضح تر و صریحتر می­باشد. و همچنین بر شخص مبلّغ لازم است که از استدلال به چیزی که دلیل نیست اجتناب کند و نمونه ی آن این است که عده ای می­گویند: یکی از ثمره ی تقوی این است که خداوند به شخص متقی می آموزد آنچه را که نمی­داند، و استدلال می­کنند به آخر آیه ی مدینه از سوره بقره که می­فرماید: « وَاتَّقُواْ اللّهَ وَیعَلِّمُکُمُ اللّهُ »[39] و حال اینکه حقیقت این آیه بر این دعوت دلالت نمی­کند، به خاطر اینکه آن یک درخواست، و جواب به درخواست نیست. و هنگامی که چنین مفهومی را می­رساند که اگر این طور گفته می­شد: « وَاتَّقُواْ اللّهَ وَیعَلِّمُکُمُ » (یعنی بدون «و») بلکه آیه ی فوق و امثال آن، امر به تقوای خدا را می­رساند و این روش قرآن است هنگامی که اوامر و نواهی را کنار هم قرا دهد به صورت بالا بیان می فرماید. چناکه در آیه ی دیگری می فرماید: « یبَینُ اللّهُ لَکُمْ أَن تَضِلُّواْ »[40].

امّا استدلال بر دعوی مذکور: (یکی از ثمره ی تقوی...) به آیه ی زیر امکان پذیر است: « یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یجْعَل لَّکُمْ فُرْقَاناً »[41] و همچنین به آیه « ‏ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یؤْتِکُمْ کِفْلَینِ مِن رَّحْمَتِهِ وَیجْعَل لَّکُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ »[42] و حتی می­تواند به آیه‌‌‌‌های عام تر استدلال کند مانند: « وَمَن یتَّقِ اللَّهَ یجْعَل لَّهُ مَخْرَجاً »[43] چون این آیه شامل رهایی از تمام شبهات و متشابهات می­باشد.



یادآوری پنجم- پرهیز از سوء تأویل و تحریف کلمات قرآن از مواضع خود:

بر شخص دعوتگر لازم است که از انحراف و تحریف و تأویل آیات قرآن اجتناب کند، و آ«‌ها را بر معانی که خداوند اراده نفرموده است حمل ننماید، زیرا حمل معانی قرآن بر آنچه غیر از خواست خداوند است یک نوع تحریف به حساب می­آید که خداوند آن را بر اهل کتاب(یهودی و نصاری) نکوهش فرموده است، اهل کتابی که باافزودن و کاستن کلماتی در کتب آسمانی خود تحریف‌هایی را به عمل آورده اند. و از لحاظ معنی نیز بد تأویل کرده اند که این هم یک تحریف معنوی است.

اما قرآن مجید همان قرآنی است که در سینه حافظان آن و در مصاحف محفوظ و مصون می­باشد و هیچ راهی به تحریف آن از لحاظ لفظی وجود ندارد لکن در تعبیر و تفسیر آن سوء تأویلهایی انجام می­گیرد که یک نوع تحریف معنوی است و همچنین گاهی در آن تفسیر برأی انجام می­گیرد که این هم مطابق آنچه در حدیث آمده است مورد نکوهش قرار گرفته است، چنانکه رسول خدا فرمود: کسی که در قرآن با رأی خود سخن گوید، باید جایگاه خود را در آتش دوزخ انتخاب کند.

در عصر کنونی نیز همانند اعصار گذشته اسباب انحراف و تحریف فزونی یافته است، برخی از این اسباب و وسایل انحراف عبارتند از:

1- پایین آوردن ارزش نصوص به خاطر یک رویداد زمانی و مکانی: اگر این واقعه و وریداد مخالف با اسلام باشد، پس به خاطر اینکه به آن سندیّت و مشروعیّت بخشند آن را با تأویلات و تعبیرات دور از ظاهر به نصوص قرآنی ارتباط می­دهند، کما اینکه این جریان را که در حیله جایز و مباح نمودن نظام و قانون سود بانکی در زمان قدرت یافتن نظام سرمایه داری در کشورهای اسلامی صورت گرفته مشاهده نمودیم، و همچنین مانند نیرنگ‌ها و تلاش‌هایی که بعداً برای تأیید ملی ساختن شرکت‌های خصوصی و مصادره ی ملکیت‌های مشروع و جایز، در زمان چیره شدن سوسیالیزم که در این کشورها به کار رفت.

و همچنین جزء نیرنگ‌هاست انحراف در تفسیر آیات و تعبیر احادیث از مدلول و مفهوم واضح و روشن آن‌ها به تأویلات دور غیر جایز و نامطمئن و نامناسب با سبک و سیاق آن‌ها به خاطر تبعیت از یک اندیشه شایع و یا نظریه ای مشهور و متداول که به حد ارزش حقایق علمی نرسیده است.

2- دومین اسباب انحراف در تفسیر و تعبیر آیات قرآن، بنای یک راه و روش و یا اندیشه و جهت است سپس به کار گرفتن نصوص به عنوان دلیل (مشروعیت) آن و این کار همان تعبیر و تفسیر بعضی از علماء و دانشمندان ماست که اول به چیزی اعتقاد پیدا می­کنند و سپس برای اثبات آن دلیل می­آورند، با وجود اینکه راه درست و سالم آن است که نخست باید چیزی را با استدلال ثابت نمود بعد به حقانیت آن معتقد شد. و این همان چیزی است که از جانب بسیاری از علمای کلام و فلسفه و فرقه‌‌‌‌های مختلف و مقلدین در علم فقه می­بینم که مذهب و خط سیر خود را به عنوان اصل قرار می دهند، سپس نصوص و آیات قرآنی و احادیث نبوی را برای تأیید مذهب و مسیر خود به کار می­گیرند، هر چند در آن تکلّف و تحملی در کار باشد و اگر مجال تأویل نیافتند به قول نسخ پناه می­برند و به آن متوسل می­شوند، با وجود اینکه نسخ با احتمال ثابت نمی­شود، همچنانکه می­بینیم ابن سینا و سایر بزرگان فلاسفه در دوران اسلام به راه و روش ارسطو و دیگر فلاسفه ی یونان در الهیات و طبیعیات و مسایل دیگر معتقد بودند امّا وقتی این مسایل به بسیاری از آیات قرآنی برخورد و اصطکاک پیدا می­کردند به طور اتفاق آن‌ها را تأویل می­نمودند تأویلی که نه لغت آن را می­پذیرفت و نه دین، حتی در سه مسئله معروفی که در دین معلوم و مشخص هستند انکار ورزیدند و امام غزالی و افراد بعد از او ایشان را تکفیر نمودند.

3- سومین اسباب تحریف و تأویل، تجزیه و تفکیک نصوص قرآن و قطع رابطه ی آن‌ها با همدیگر است، و حال اینکه امر واجب این است در یک مسئله و قضیه ی مطرح شده باید تمام آیه‌‌‌‌هایی که در آن مورد آمده اند در نظر گرفته شوند، و به خاطر شناخت مراد درک معنی مورد نظر از مجموع آن‌ها، باید ارتباط و هماهنگی در میان آن‌ها برقرار شود. پس کسیکه می­خواهد حکم قرآن را درباره ی «ربا»: (سود خوری) بشناسد، نباید تنها به یک آیه بسنده کند، مثلاً فقط به آیه: «‏ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَأْکُلُواْ الرِّبَا أَضْعَافاً مُّضَاعَفَةً »[44] اکتفا کند، بلکه باید مابقی آن را به آیه و آیات دیگر پیوند دهد، مثلاً به آیه: «‏ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَذَرُواْ مَا بَقِی مِنَ الرِّبَا إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ ‏ ‏ فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَإِن تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُوسُ أَمْوَالِکُمْ لاَ تَظْلِمُونَ وَلاَ تُظْلَمُونَ ‏»[45] : ‏ ای کسانی که ایمان آورده‌اید ! از ( عذاب و عقاب ) خدا بپرهیزید و آنچه از ( مطالبات ) ربا ( در پیش مردم ) باقی مانده است فروگذارید ، اگر مؤمن هستید . ‏‏ پس اگر چنین نکردید ، بدانید که به جنگ با خدا و پیغمبرش برخاسته‌اید ، و اگر توبه کردید ( و از رباخواری دست کشیدید و اوامر دین را گردن نهادید ) اصل سرمایه‌هایتان از آن شما است ، نه ستم می‌کنید و نه ستم می‌بینید.

پس از مجموع آن‌ها نتیجه گرفته می­شود:آنچه که بر اصل سرمایه افزوده شود خواه کم باشد یا زیاد، «ربا» سود می­باشد و در این صورت عبارت « أَضْعَافاً مُّضَاعَفَةً »تعریف و توجیهی است برای بیان واقع، و یک قید حقیقی نیست. آن طوری که به تاجران طمع کار گفته می­شود: مایحتاج و ضروریات زندگی مردم را به خاطر اینکه دو برابر یعنی از یک تومان دو تومان سود ببرید احتکار نکنید، پس این بیان و توصیفی است برای واقعیت آنان، و دیگر به این معنی نیست که هرگاه ایشان در مواد غذایی و امثال آن احتکار نمایند، برای اینکه یک برابر یعنی از یک تومان، یک تومان و یا کمتر یا بیشتر سود ببرند حلال است.

4- چهارمین اسباب تحریف و تأویل، پیروی از متشابهات و ترک محکمات است، در صورتی که این اصلی است از اصول پشت به حقیقت زدن، و گمراه و منحرف گردیدن، همان طور که قرآن کریم به آن اشاره می­کند: «‏ هُوَ الَّذِی أَنزَلَ عَلَیکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ ‏»[46] : ‏ او است که کتاب ( قرآن ) را بر تو نازل کرده است . بخشی از آن ، آیه‌های « مُحْکَمَات‌ » است ( و معانی مشخّص و اهداف روشنی دارند و ) آنها اصل و اساس این کتاب هستند ، و بخشی از آن آیه‌های « مُتَشَابِهَات‌ » است ، ( و معانی دقیقی دارند و احتمالات مختلفی در آنها می‌رود ) . و امّا کسانی که در دلهایشان کژی است ( و گریز از حق ، زوایای وجودشان را فرا گرفته است ) برای فتنه‌انگیزی و تأویل ( نادرست ) به دنبال متشابهات می‌افتند . در حالی که تأویل ( درست ) آنها را جز خدا و کسانی نمی‌دانند که راسخان ( و ثابت‌قدمان ) در دانش هستند . ( این چنین وارستگان و فرزانگانی ) می‌گویند : ما به همه آنها ایمان داریم ( و در پرتو دانش می‌دانیم که محکمات و متشابهات ) همه از سوی خدای ما است . و ( این را ) جز صاحبان عقل ( سلیمی که از هوی و هوس فرمان نمی‌برند ، نمی‌دانند و ) متذکّر نمی‌شوند . ‏

این آیه مبارکه بیان نموده است که بعضی از آیات قرآن جزء محکمات هستند، یعنی برای کسی که در آن‌ها دقت و تأمل کند دارای احکام قاطع و دلالت و معانی واضح و روشنی می­باشند، که آن‌ها امّ الکتاب یعنی اساس قرآن و رکن بزرگ آن اند. و این به آن معنی است که باید فرع به اصل برگردد و واجب است حداقل به عنوان تبعیت از اکثریت، تفسیر و تعبیر شود.

امّا گمراهانی که قلب‌هایشان گرایش به باطل و تمایل به انحراف وجود دارد، دنبال متشابهات می­افتند، به گونه ای که به آنچه از آیات متشابه برایشان نمایان می­گردد و با خواسته‌‌‌‌ها و تمایلاتشان اصطکاک ندارد، متمسک می­شوند و به آن‌ها می­چسبند.

اگر چنانچه آنان انصاف می­داند متشابهات را مطابق قاعده ی «هر فرعی به اصل خود برمی­گردد» به محکمات برمی­گرداندند، به عبارت دیگر اگر این افراد انصاف به خرج می­دادند و محتملات را به سوی قواطع و بیّنات برمی­گرداندند بدون تردید حقیقت امر چنان برایشان واضح و ورشن می­گردید به مانند روشنی صبح در پیش چشمان بینا.

آری هرگاه درباره ی فرقه‌‌‌‌های منحرفی که از ابتدای ظهور اسلام تا به امروز با راه سنت و جماعت مخالف ورزیده اند، و از صراط مستقیم منحرف گشته اند، دقت و جستجو نمائیم، درمی­یابیم که بی شک مهمترین و بارزترین اسباب انحراف آن‌ها همان تبعیت از متشابهات و ترک اصول محکمات می­باشد.

هیچ بدعتی از بدعت‌های گمراه کننده وجود ندارد جز اینکه بنیانگذار آن نمونه ای از متشابهات برای آن در نظر می­گیرد و بر آن تکیه می­زند.

همان طوری که صاحب کتاب «ایثار الحق علی الحق» گفته است حتی قائلین به وحدت وجود با اینکه از نظر بدعت بدترین بدعتگذاران و دورترین انسان از قرآن و سنت می­باشند، و از لحاظ گفتار نیز بدزبان­ترین افراد هستند باز برای بدعت و گمراهی خویش به متشابهات قرآن و حدیث استدلال می­کنند، و آیه‌‌‌‌هایی از این قبیل را برای اثبات گفته ی خود ذکر می­کنند: «وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَکِنَّ اللّهَ رَمَى »[47] : این تو نبودی که ( خاک را به سوی آنان ) پرتاب کردی ( چرا که مشتی خاک از حیث کمیت و کیفیت آن توانائی را ندارد ) بلکه خداوند ( آن خاک را تکثیر و به سوی ایشان ) پرتاب کرد ( و به چشمان آنان رساند ).

و همچنین به حدیث زیر استدلال کرده اند: صادق ترین گفته ای که شاعر آن را گفته است گفته لیبد است که می­گوید: بیدار باشید هر چیزی جز خدا باطل است.(متفق علیه).

اینان غافل اند از اینکه سراسر دین اسلام همراه قرآن و سنتش، بلکه تمام ادیان آسمانی قائلند بر اینکه: در عالم هستی ربّ و مربوب و خالق و مخلوق، کون و مکنون وجود دارد و دوگانگی عالم هستی از بدیهات و ضروریات دین است: بدیهات و ضروریاتی که اصلاً احتیاج به دلیل و برهان ندارند.

علاوه بر آن حتی نصاری (مسیحیان) کوشیده و می­کوشند که از متشابهات قرآ« چیزی بیابند تا اینکه به وسیله ی آن از قائل شدنشان به الوهیت مسیح و یا نبوت او برای خدا استفاده کنند مانند آیه : « إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَى ابْنُ مَرْیمَ رَسُولُ اللّهِ وَکَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْیمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ »[48] در حالی که اینان آیات محکمات را ترک نموده اند، از قبیل: « ‏ إِنْ هُوَ إِلَّا عَبْدٌ أَنْعَمْنَا عَلَیهِ وَجَعَلْنَاهُ مَثَلاً لِّبَنِی إِسْرَائِیلَ ‏»[49] و « مَّا الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّیقَةٌ کَانَا یأْکُلاَنِ الطَّعَامَ »[50] و « و مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ مَا أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمْ »[51] و « لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ »[52] و « لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیمَ »[53] .

خلاصه مطلب اینکه تبعیت از متشابهات همان روش افراد باطل گرا می­باشد، چه در گذشته و چه در حال و آینده.



یادآوری ششم- توجه به علوم قرآن:

آنچه برای یک مبلّغ و دعوتگر لازم و ضروری است آگاهی بر علوم قرآن می­باشد، زیرا این شناخت و آگاهی به منزله ی روزنه ای است که برای بررسی ذات قرآن باید از آن استفاده نمود، و برای این امر چه در گذشته و چه در عصر حاضر کتاب‌های متعدد جامعی تألیف شده اند پاره ای از کتب قدماء عبارتند از: «البرهان فی علوم القران» تألیف امام زرکشی و «الاتقان فی علوم القران» تألیف حافظ سیوطی.

و کتاب‌های جدید در این مورد عبارتند از: «مناهل العرفان فی علوم القران» تألیف زرقانی، و «مباحث فی علوم القران» تألیف دکتر صبحی الصالح و همچنین شیخ مناع القطان کتابی در همین زمینه تألیف نموده است و کتاب‌ها و رساله‌‌‌‌های زیادی برای دانشجویان دانشکده‌‌‌‌های اسلامی نیز در این مورد تألیف شده اند.

و همین طور درباره ی انواع علوم قرآن هم در گذشته و هم در عصر حاضر کتاب‌هایی تألیف شده اند مانند کتاب‌هایی که درباره ی «اعجاز قرآن» بحث می­کنند. از قبیل رساله شیخ الاسلام ابن تیمیه در اصول تفسیر، و «التفسیر و المفسرون» تألیف دکتر ذهبی و «النسخ فی القرآن الکریم» تألیف دکتر مصطفی زید. و همچنین کتاب‌هایی که در پیرامون ترجمه ی قرآن، در میان افراد موافق و مخالف نوشته شده اند از قبیل: مراغی، محمد فرید وجدی، شیخ محمد سلیمان و افراد دیگر.



یادآوری هفتم- تفسیر قرآن:

بدون تردید مهمترین علوم قرآن تفسیر است، زیرا تفسیر همان وسیله ای است که انسان را به میزان طاقت و توانائیش بر فهم و درک مراد و مقصود از کلام خدای متعال یاری می دهد.

آری دربازه ی تفسیر قرآ« صدها کتاب تألیف و تدوین شده اند که بعضی از آن‌ها (در خلال حوادث روزگار ) از بین رفته و بعضی دیگر باقی مانده اند، و از این کتب باقی مانده هم بعضی از آن‌ها چاپ یا منتشر شده و برخی دیگر نیز به همان صورت خطی محفوظ مانده اند.

بعضی از این تفسیرها بر روش روایت می­باشند و به «التفسیر بالمأثور» نامیده می­شوند و بعضی دیگر نیز بر طریقه ی درایت هستند و به آن‌ها «التفسیر بالرأی» گفته می­شود، و هر یک از آن‌ها خصائص و ممیّزات و عیوب مخصوص به خود دارد، از این جهت تفسیری که بر طریقه ی روایت متکی است بیشتر به مسایل اسرائیلیات و روایات جعلی و ضعیف را شامل می­گردد و آن تفسیری که روش درایت را برگزیده است بیشتر هماهنگ با برداشت شخصی و مذهبی و زمانی مؤلفش می­باشد، تا آنجائیکه این نوع تفسیر حالت و رنگ خاص مؤلفش را به خود می­گیرد و تا حد زیادی وضعیت عصر خود را از ناحیه فرهنگ، و جهت و موضعگیری ویژه ای منعکس می­نماید. به عنوان نمونه تفسیر دانشمندان لغوی و نحوی، غیر از تفسیر عالم فقهی است و این دو تفسیر غیر از تفسیر عالم متکلّمی است و همچنین تفسیر عالم معتزلی غیر از تفسیر عالم اشعری است و به طور کلی تفسیر همه ی این‌ها غیر از تفسیر عالم صوفی است.

با وصف این برای یک نفر دعوتگر زیبنده نیست که فقط به یکی از آن‌ها بسنده کند و از سایر تفسیرها تسامح و چشم پوشی نماید، زیرا هر کدام از آن‌ها دارای برتری خاصی است که غالباً سایر تفاسیر فاقد آن می­باشند.

پس آنچه شایسته یک مبلّغ و دعوتگر می­باشد این است که در حد توان خود از چشمه ی گوارای آن‌ها استفاده کند، و از هر کدام بهترین مطالب و مفیدترین موضوع را برگزیند و از آ«چه که مخالف دستورات اسلام و بر خلاف طریقه ی قرآن و سنت و جماعت است جداً پرهیز نماید. زیرا ترید نیست هر یک از تفاسیر دارای غلو و یا تقصیری می­باشد، و از آنجائیکه هر انسانی معصوم نیست لذا می­توان از گفتارش مطلبی را برگزید و مطلب دیگری را نیز کنار گذارد.




ارجاعات و ایضاحات
--------------------------------------------------------------------------------

[1] ‏ خداوند ( با نشان دادن جهان هستی به گونه یک واحد بهم پیوسته و یک نظام یگانه و ناگسسته ، عملاً ) گواهی می‌دهد این که معبودی جز او نیست ، و این که او ( در کارهای آفریدگان خود ) دادگری می‌کند ، و فرشتگان و صاحبان دانش ( هر یک به گونه‌ای در این باره ) گواهی می‌دهند . جز او معبودی نیست که هم توانا است و هم حکیم . ‏آل عمران/ 18

[2] بگو : آیا کسانی که ( وظیفه خود را در قبال خدا ) می‌دانند ، با کسانی که ( چنین چیزی را ) نمی‌دانند ، برابر و یکسانند ؟ ! زمر/ 9

[3] خداوند از میان شما مؤمنان را بالا می برد، و برای آنانکه دانش داده شده درجاتی است. مجادله/ 11

[4] تنها بندگان دانا و دانشمند ، از خدا ، ترس آمیخته با تعظیم دارند . فاطر/ 28

[5] گفت : من بر چیزی آگاهی یافته‌ام ، که تو از آن آگاه نیستی . من برای تو از سرزمین سبا یک خبر قطعی و مورد اعتماد آورده‌ام . نمل/ 22.

[6] ‏ ( بعد از کشتن ، نمی‌دانست جسد او را چه کار کند ) پس خداوند زاغی را فرستاد ( که زاغ دیگری را کشته بود ) تا زمین را بکاود و بدو نشان دهد چگونه جسد برادرش را دفن کند . ( هنگامی که دید که آن زاغ چگونه زاغِ مرده را در گودالی که کند پنهان کرد ) گفت : وای بر من ! آیا من نمی‌توانم مثل این کلاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم‌ ؟ ! پس ( سرانجام از ترس رسوائی و بر اثر فشار وجدان ، از کرده خود پشیمان شد و ) از زمره افراد پشیمان گردید . ‏مائده/ 31.

[7] از تو می‌پرسند که چه چیز ( از خوردنیها و نوشیدنیها ) بر آنان حلال شده است‌ ؟ بگو : بر شما چیزهای پاکیزه حلال شده است ، و ( نیز شکاری که ) حیوانات شکاری صید می‌کنند و شما بدانها آموخته‌اید از آنچه خدا به شما آموخته است . از نخجیری که چنین حیوانانی برای شما ( شکار می‌کنند و خود از آن نمی‌خورند و سالم ) نگاه می‌دارند بخورید . مائده/ 4.

[8] اسراء / 85.

[9] طه / 114.

[10] یوسف / 76.

[11] سوره یوسف آیه 111.

[12] بقره / 30.

[13] بقره / 33.

[14] نمل/ 40.

[15] کهف / 96و 97.

[16] کهف /15-13

[17] تحریم /11.

[18] اعراف/ 126- 120.

[19] نمل / 19.

[20] نمل / 40.

[21] سوره ص / 44.

[22] یوسف / 22 تا 34

[23] یوسف / 39.

[24] صافات از آیه 101 تا 109 ملاحظه شود.

[25] هود / 42.به تفسیر آیه‌‌‌‌های بعد از آن تا آیه 47 مراجعه شود.

[26] تحریم /10.

[27] سبأ / 17- 15

[28] و چه کسی از خدا راستگوتر است‌ ؟ ! نساء/ 87.

[29] و چه کسی در سخن از خدا راستگوتر است‌ ؟ نساء/ 122.

[30] مائده / 50.

[31] احزاب/ 36.

[32] حج / 41. ‏ ( آن مؤمنانی که خدا بدیشان وعده یاری و پیروزی داده است ) کسانی هستند که هرگاه در زمین ایشان را قدرت بخشیم ، نماز را برپا می‌دارند و زکات را می‌پردازند ، و امر به معروف ، و نهی از منکر می‌نمایند

[33] توبه / 71.

[34] طه / 44.

[35]در این(کتاب) هیچ چیز را فروگذار نکرده‌ایم. انعام/ 38.

[36] - و ما همه چیز را در کتاب آشکار ( لوح محفوظ ) سرشماری می‌نمائیم و می‌نگاریم .سوره یس/12.

[37] این حکم در کتاب خدا نوشته شده است. احزاب/6.

-[38] و ما این کتاب ( آسمانی ) را بر تو نازل کرده‌ایم که بیانگر همه‌چیز ( امور دین مورد نیاز مردم ) و وسیله هدایت و مایه رحمت و مژده‌رسان مسلمانان ( به نعمت جاویدان یزدان ) است . نحل/ 89.

[39]- و از خدا بترسید ( و اوامر و نواهی او را پیش چشم دارید ) و خداوند ( آنچه را که به نفع شما یا به زیان شما است ) به شما می‌آموزد. بقره /282.

[40] - خداوند ( احکام و مقرّرات را ) برایتان روشن می‌سازد تا گمراه نشوید. نساء/ 176.

[41] - ای مؤمنان ! اگر از خدا ( بترسید و از مخالفت فرمان او ) بپرهیزید ، خدا بینش ویژه‌ای به شما می‌دهد که در پرتو آن حق را از باطل می‌شناسید. انفال/ 29.

[42] - ای کسانی که ( از اهل کتاب بشمارید و به خدا و پیغمبران الهی و کتابهای تورات و انجیل ) ایمان آورده‌اید ! از خدا بترسید و به پیغمبر او ( محمدبن عبدالله ، خاتم انبیاء ، هم ) ایمان بیاورید ، تا خداوند دو پاداش از رحمت خود را به شما دهد ( یکی پاداش ایمان به عیسی ، و دیگری پاداش ایمان به محمد ) ، و نیز برای شما نوری را پدیدار گرداند که در پرتو آن حرکت کنید. حدید/ 28.

[43] - هر کس هم از خدا بترسد و پرهیزگاری کند ، خدا راه نجات ( از هر تنگنائی ) را برای او فراهم می‌سازد .

[44] - ای کسانی که ایمان آورده‌اید ! ربا را دو و چند برابر مخورید. آل عمران/ 130.

[45] بقره / 280- 279.

[46] - آل عمران/ 7.

[47] - انفال / 17.

[48] - بیگمان عیسی مسیح پسر مریم ، فرستاده خدا است ( و او یکی از پیغمبران است ، و پسر خدا نیست آن گونه که شما می‌پندارید ) و او واژه خدا ( یعنی پدیده فرمانِ : کُنْ ) است که خدا آن را به مریم رساند ( و بدین وسیله عیسی را در شکم مریم پروراند ) و او دارای روحی است ( که ) از سوی خدا ( به کالبدش دمیده شده است ) نساء / 171.

[49] - ‏ عیسی بنده‌ای بیش نبود که ما بدو نعمت خود را ارزانی داشتیم و او را نمونه و الگوئی برای بنی‌اسرائیل کردیم . ‏ زخرف / 59.

[50] - مسیح پسر مریم جز پیغمبری نبود . پیش از او نیز پیغمبرانی ( چون او انسان و برگزیده یزدان بوده‌اند و به میان مردمان روانه شده‌اند و پس از روزگاری از دنیا ) رفته‌اند ، و مادرش نیز زن بسیار راستکار و راستگوئی بود . هم عیسی و هم مادرش ( از آنجا که انسان بودند ) غذا می‌خوردند . مائده / 75.

[51] - من به آنان چیزی نگفته‌ام مگر آنچه را که مرا به گفتن آن فرمان داده‌ای ( و آن ) این که جز خدا را نپرستید که پروردگار من و پروردگار شما است. مائده / 117.

[52] - بیگمان کسانی کافرند که می‌گویند : خداوند یکی از سه خدا است ! مائده / 73.

[53] - بیگمان کسانی کافرند که می‌گویند : ( خدا در عیسی حلول کرده است و ) خدا همان مسیح پسر مریم است . مائده / 72.

منبع: سايت جماعت دعوت و اصلاح ايران

نوشته شده توسط احمد ياسين  | لینک ثابت |